هرگاه که بینی دو سه سرگردان را
عیب ره مردان نتوان کرد آن را
تقلید دو سه مقلد بیمعنی
بدنام کند ره جوانمردان را
دی شانه زد آن ماه خم گیسو را
بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
ای دلبر ما مباش بیدل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
ای کرده غمت غارت هوش دل ما
درد تو شده خانهفروش دل ما
رمزی که مقدسان ازو محرومند
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
مستغرق نیل معصیت جامهی ما
مجموعهی فعل زشت هنگامهی ما
گویند که روز حشر شب مینشود
آنجا نگشایند مگر نامهی ما
مهمان تو خواهم آمدن جانانا
متواریک و ز حاسدان پنهانا
خالی کن این خانه، پس مهمان آ
با ما کس را به خانه در منشانا
من دوش دعا کردم و باد آمینا
تا به شود آن دو چشم بادامینا
از دیدهی بدخواه ترا چشم رسید
در دیدهی بدخواه تو بادامینا
بر تافت عنان صبوری از جان خراب
شد همچو رکاب حلقهی چشم از تب و تاب
دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر
گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب
گه میگردم بر آتش هجر کباب
گه سرگردان بحر غم همچو حباب
القصه چو خار و خس درین دیر خراب
گه بر سر آتشم گهی بر سر آب
دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.