یکی بر زیگری نالان درین دشت
به خون دیگران آلاله میگشت
همی کشت و همی گفت ای دریغا
بباید کشت و هشت و رفت ازین دشت
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو
دلم بی وصل ته شادی مبیناد
ز درد و محنت آزادی مبیناد
خرابآباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی مبیناد
مو آن دلدادهٔ بیخانمانم
مو آن محنتنصیب سختجانم
مو آن سرگشته خارم در بیابان
که چون بادی وزد هر سو دوانم
گلی که خود بدادم پیچ و تابش
به اشک دیدگانم دادم آبش
در این گلشن خدایا کی روا بی
گل از مو دیگری گیره گلابش
بی ته اشکم ز مژگان تر آیو
بی ته نخل امیدم بیبر آیو
بی ته در گنج تنهایی شب و روز
نشینم تا که عمرم بر سر آیو
دو چشمونت پیاله پر ز می بی
دو زلفونت خراج ملک ری بی
همی وعده کری امروز و فردا
نمیدونم که فردای تو کی بی
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.