گفتار اندر داستان بهرام با لقبک و براهام جهور
♪
پخش فایل صوتی
برای پخش روی دکمه کلیک کنید
00:00
00:00
چنان بد که روزی به نخچیر شیرهمیرفت با چند گرد دلیر
بشد پیر مردی عصایی به دستبدو گفت کای شاه یزدانپرست
به راهام مردیست پرسیم و زرجهودی فریبنده و بدگهر
به آزادگی لنبک آبکشبه آرایش خوان و گفتار خوش
بپرسید زان کهتران کاین کیندبه گفتار این پیر سر بر چیند
چنین گفت با او یکی نامدارکه ای با گهر نامور شهریار
سقاایست این لنبک آبکشجوانمرد و با خوان و گفتار خوش
به یک نیم روز آب دارد نگاهدگر نیمه مهمان بجوید ز راه
نماند به فردا از امروز چیزنخواهد که در خانه باشد به نیز
به راهام بیبر جهودیست زفتکجا زفتی او نشاید نهفت
درم دارد و گنج و دینار نیزهمان فرش دیبا و هرگونه چیز
منادیگری را بفرمود شاهکه شو بانگ زن پیش بازارگاه
که هرکس که از لنبک آبکشخرد آب خوردن نباشدش خوش
همی بود تا زرد گشت آفتابنشست از بر باره بیزور و تاب
سوی خانهٔ لنبک آمد چو بادبزد حلقه بر درش و آواز داد
که من سرکشیام ز ایران سپاهچو شب تیره شد بازماندم ز شاه
درین خانه امشب درنگم دهیهمه مردمی باشد و فرهی
ببد شاد لنبک ز آواز اویوزان خوب گفتار دمساز اوی
بدو گفت زود اندر آی ای سوارکه خشنود بادا ز تو شهریار
اگر با تو ده تن بدی به بدیهمه یک به یک بر سرم مه بدی
فرود آمد از باره بهرامشاههمی داشت آن باره لنبک نگاه
بمالید شادان به چیزی تنشیکی رشته بنهاد بر گردنش
چو بنشست بهرام لنبک دویدیکی مهره شطرنج پیش آورید
یکی کاسه آورد پر خوردنیبیاورد هرگونه آوردنی
به بهرام گفت ای گرانمایه مردبنه مهره بازی از بهر خورد
بدید آنک لنبک بدو داد شاهبخندید و بنهاد بر پیش گاه
چو نان خورده شد میزبان در زمانبیاورد جامی ز می شادمان
همی خورد بهرام تا گشت مستبه خوردنش آنگه بیازید دست
شگفت آمد او را ازان جشن اویوزان خوب گفتار وزان تازه روی
بخفت آن شب و بامداد پگاهاز آواز او چشم بگشاد شاه
چنین گفت لنبک به بهرام گورکه شب بی نوا بد همانا ستور
یک امروز مهمان من باش وبسوگر یار خواهی بخوانیم کس
بیاریم چیزی که باید به جاییک امروز با ما به شادی بپای
چنین گفت با آبکش شهریارکه امروز چندان نداریم کار
که ناچار ز ایدر بباید شدنهم اینجا به نزد تو خواهم بدن
بسی آفرین کرد لنبک برویز گفتار او تازهتر کرد روی
بشد لنبک و آب چندی کشیدخریدار آبش نیامد پدید
غمی گشت و پیراهنش درکشیدیکی آبکش را به بر برکشید
بها بستد و گوشت بخرید زودبیامد سوی خانه چون باد و دود
بپخت و بخوردند و می خواستندیکی مجلس دیگر آراستند
بیود آن شب تیره با می به دستهمان لنبک آبکش میپرست
چو شب روز شد تیز لنبک برفتبیامد به نزدیک بهرام تفت
بدو گفت روز سیم شادباشز رنج و غم و کوشش آزاد باش
بزن دست با من یک امروز نیزچنان دان که بخشیدهای زر و چیز
بدو گفت بهرام کین خود مبادکه روز سه دیگر نباشیم شاد
برو آبکش آفرین خواند و گفتکه بیداردل باش و با بخت جفت
به بازار شد مشک و آلت ببردگروگان به پرمایه مردی سپرد
خرید آنچ بایست و آمد دوانبه نزدیک بهرام شد شادمان
بدو گفت یاری ده اندر خورشکه مرد از خورشها کند پرورش
ازو بستد آن گوشت بهرام زودبرید و بر آتش خورشها فزود
چو نان خورده شد میگرفتند و جامنخست از شهنشاه بردند نام
چو می خورده شد خواب را جای کردبه بالین او شمع بر پای کرد
به روز چهارم چو بفروخت هورشد از خواب بیدار بهرام گور
بشد میزبان گفت کای نامدارببودی درین خانهٔ تنگ و تار
بدین خانه اندر تنآسان نهایگر از شاه ایران هراسان نهای
دو هفته بدین خانهٔ بینوابباشی گر آید دلت را هوا
برو آفرین کرد بهرامشاهکه شادان و خرم بدی سال و ماه
سه روز اندرین خانه بودیم شادکه شاهان گیتی گرفتیم یاد
به جایی بگویم سخنهای توکه روشن شود زو دل و رای تو
که این میزبانی ترا بر دهدچو افزون دهی تخت و افسر دهد
بیامد چو گرد اسپ را زین نهادبه نخچیرگه رفت زان خانه شاد
همی کرد نخچیر تا شب ز کوهبرآمد سبک بازگشت از گروه
ز پیش سواران چو ره برگرفتسوی خان بیبر به راهام تفت
بزد در بگفتا که بیشهریاربماندم چو او بازماند از شکار
شب آمد ندانم همی راه رانیابم همی لشکر و شاه را
گر امشب بدین خانه یابم سپنجنباشد کسی را ز من هیچ رنج
به پیش به راهام شد پیشکاربگفت آنچ بشنید ازان نامدار
به راهام گفت ایچ ازین در مرنجبگویش که ایدر نیابی سپنج
بیامد فرستاده با او بگفتکه ایدر ترا نیست جای نهفت
بدو گفت بهرام با او بگویکز ایدر گذشتن مرا نیست روی
همی از تو من خانه خواهم سپنجنیارم به چیزت ازان پس به رنج
چو بشنید پویان بشد پیشکاربه نزد به راهام گفت این سوار
همی ز ایدر امشب نخواهد گذشتسخن گفتن و رای بسیار گشت
به راهام گفتش که رو بیدرنگبگویش که این جایگاهیست تنگ
جهودیست درویش و شب گرسنهبخسپد همی بر زمین برهنه
بگفتند و بهرام گفت ار سپنجنیابم بدین خانه آیدت رنج
بدین در بخسپم نجویم سراینخواهم به چیزی دگر کرد رای
به راهام گفت ای نبرده سوارهمی رنجه داری مرا خوارخوار
بخسپی و چیزت بدزدد کسیازان رنجه داری مرا تو بسی
به خانه درآی ار جهان تنگ شدهمه کار بیبرگ و بیرنگ شد
به پیمان که چیزی نخواهی ز منندارم به مرگ آبچین و کفن
هم امشب ترا و نشست تراخورش باید و نیست چیزی مرا
گر این اسپ سرگین و آب افگندوگر خشت این خانه را بشکند
به شبگیر سرگینش بیرون کنیبروبی و خاکش به هامون کنی
همان خشت را نیز تاوان دهیچو بیدار گردی ز خواب آن دهی
بدو گفت بهرام پیمان کنمبرین رنجها سر گروگان کنم
فرود آمد و اسپ را با لگامببست و برآهخت تیغ از نیام
نمدزین بگسترد و بالینش زینبخفت و دو پایش کشان بر زمین
جهود آن در خانه از پس ببستبیاورد خوان و به خوردن نشست
ازان پس به بهرام گفت ای سوارچو این داستان بشنوی یاد دار
به گیتی هرانکس که دارد خوردسوی مردم بینوا ننگرد
بدو گفت بهرام کاین داستانشنیدستم از گفتهٔ باستان
شنیدم به گفتار و دیدم کنونکه برخواندی از گفتهٔ رهنمون
می آورد چون خورده شد نان جهودازان می ورا شادمانی فزود
خروشید کای رنجدیده سواربرین داستان کهن گوشدار
که هرکس که دارد دلش روشنستدرم پیش او چون یکی جوشنست
کسی کو ندارد بود خشک لبچنانچون توی گرسنه نیمشب
بدو گفت بهرام کاین بس شگفتبه گیتی مرین یاد باید گرفت
که از جام یابی سرانجام نیکخنک میگسار و می و جام نیک
چو از کوه خنجر برآورد هورگریزان شد از خانه بهرام گور
بران چرمهٔ ناچران زین نهادچه زین از برش خشک بالین نهاد
بیامد به راهام گفت ای سواربه گفتار خود بر کنون پایدار
تو گفتی که سرگین این بارگیبه جاروب روبم به یکبارگی
کنون آنچ گفتی بروب و ببربه رنجم ز مهمان بیدادگر
بدو گفت بهرام شو پایکاربیاور که سرگین کشد بر کنار
دهم زر که تا خاک بیرون بردوزین خانهٔ تو به هامون برد
بدو گفت من کس ندارم که خاکبروبد برد ریزد اندر مغاک
تو پیمان که کردی به کژی مبرنباید که خوانمت بیدادگر
چو بشنید بهرام ازو این سخنیکی تازه اندیشه افگند بن
یکی خوب دستار بودش حریربه موزه درون پر ز مشک و عبیر
برون کرد و سرگین بدو کرد پاکبینداخت با خاک اندر مغاک
به راهام را گفت کای پارساگر آزادیم بشنود پادشا
ترا از جهان بینیازی دهدبر مهتران سرفرازی دهد
برفت و بیامد به ایوان خویشهمه شب همی ساخت درمان خویش
پراندیشه آن شب به ایوان بخفتبخندید و آن راز با کس نگفت
به شبگیر چون تاج بر سر نهادسپه را سراسر همه بار داد
بفرمود تا لنبک آبکشبشد پیش او دست کرده به کش
ببردند ز ایوان به راهام راجهود بداندیش و بدکام را
چو در بارگه رفت بنشاندندیکی پاکدل مرد را خواندند
بدو گفت رو بارگیها ببرنگر تا نباشی به جز دادگر
به خان به راهام شو بر گذارنگر تا چه بینی نهاده بیار
بشد پاکدل تا به خان جهودهمه خانه دیبا و دینار بود
ز پوشیدنی هم ز گستردنیز افگندنی و پراگندنی
یکی کاروانخانه بود و سرایکزان خانه بیرون نبودیش جای
ز در و ز یاقوت و هر گوهریز هر بدرهای بر سرش افسری
که داننده موبد مر آن را شمارندانست کردن بسی روزگار
فرستاد موبد بدانجا سوارشتر خواست از دشت جهرم هزار
همه بار کردند و دیگر نماندهمی شاددل کاروان را براند
چو بانگ درای آمد از بارگاهبشد مرد بینا بگفت آن به شاه
که گوهر فزون زین به گنج تو نیستهمان مانده خروار باشد دویست
بماند اندران شاه ایران شگفتز راز دل اندیشهها برگرفت
که چندین بورزید مرد جهودچو روزی نبودش ز ورزش چه سود
ازان صد شتروار زر و درمز گستردنیها و از بیش و کم
جهاندار شاه آبکش را سپردبشد لنبک از راه گنجی ببرد
ازان پس براهام را خواند و گفتکه ای در کمی گشته با خاک جفت
چه گویی که پیغمبرت چند زیستچه بایست چندی به زشتی گریست
سوار آمد و گفت با من سخنازان داستانهای گشته کهن
که هرکس که دارد فزونی خوردکسی کو ندارد همی پژمرد
کنون دست یازان ز خوردن بکشببین زین سپس خوردن آبکش
ز سرگین و زربفت و دستار و خشتبسی گفت با سفله مرد کنشت
درم داد ناپاک دل را چهاربدو گفت کاین را تو سرمایهدار
سزا نیست زین بیشتر مر ترادرم مرد درویش را سر ترا
به تاراج داد آنچه در خانه بودکه آن را سزا مرد بیگانه بود

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.