آغاز داستان

♪
پخش فایل صوتی
برای پخش روی دکمه کلیک کنید
00:00 00:00
ز بلبل شنیدم یکی داستانکه برخواند از گفتهٔ باستان
که چون مست باز آمد اسفندیاردژم گشته از خانهٔ شهریار
کتایون قیصر که بد مادرشگرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بیدار شد تیره شبیکی جام می خواست و بگشاد لب
چنین گفت با مادر اسفندیارکه با من همی بد کند شهریار
مرا گفت چون کین لهراسپ شاهبخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بیاری ز بندکنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدان پاک بی‌خو کنیبکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تراستهمان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتابسر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفتندارد ز من راستیها نهفت
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهربه یزدان که بر پای دارد سپهر
که بی‌کام او تاج بر سر نهمهمه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنمبه زور و به دل جنگ شیران کنم
غمی شد ز گفتار او مادرشهمه پرنیان خار شد بر برش
بدانست کان تاج و تخت و کلاهنبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت کای رنج دیده پسرز گیتی چه جوید دل تاجور
مگر گنج و فرمان و رای و سپاهتو داری برین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسرتو داری دگر لشکر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراستبزرگی و شاهی و بختش تراست
چه نیکوتر از نره شیر ژیانبه پیش پدر بر کمر بر میان
چنین گفت با مادر اسفندیارکه نیکو زد این داستان هوشیار
که پیش زنان راز هرگز مگویچو گویی سخن بازیابی بکوی
مکن هیچ کاری به فرمان زنکه هرگز نبینی زنی رای زن
پر از شرم و تشویر شد مادرشز گفته پشیمانی آمد برش
بشد پیش گشتاسپ اسفندیارهمی بود به آرامش و میگسار
دو روز و دو شب بادهٔ خام خوردبر ماهرویش دل آرام کرد
سیم روز گشتاسپ آگاه شدکه فرزند جویندهٔ گاه شد
همی در دل اندیشه بفزایدشهمی تاج و تخت آرزو آیدش
بخواند آن زمان شاه جاماسپ راهمان فال‌گویان لهراسپ را
برفتند با زیجها برکناربپرسید شاه از گو اسفندیار
که او را بود زندگانی درازنشیند به شادی و آرام و ناز
به سر بر نهد تاج شاهنشهیبرو پای دارد بهی و مهی
چو بشنید دانای ایران سخننگه کرد آن زیجهای کهن
ز دانش بروها پر از تاب کردز تیمار مژگان پر از آب کرد
همی گفت بد روز و بد اخترمببارید آتش همی بر سرم
مرا کاشکی پیش فرخ زریرزمانه فگندی به چنگال شیر
وگر خود نکشتی پدر مر مرانگشتی به جاماسپ بداخترا
ورا هم ندیدی به خاک اندرونبران سان فگنده پیش پر ز خون
چو اسفندیاری که از چنگ اویبدرد دل شیر ز آهنگ اوی
ز دشمن جهان سربسر پاک کردبه رزم اندرون نیستش هم نبرد
جهان از بداندیش بی‌بیم کردتن اژدها را به دو نیم کرد
ازین پس غم او بباید کشیدبسی شور و تلخی بباید چشید
بدو گفت شاه ای پسندیده مردسخن گوی و از راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگویکزین پرسشم تلخی آمد به روی
گر او چون زریر سپهبد بودمرا زیستن زین سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست کیستکزین درد ما را بباید گریست
بدو گفت جاماسپ کای شهریارتو این روز را خوارمایه مدار
ورا هوش در زاولستان بودبه دست تهم پور دستان بود
به جاماسپ گفت آنگهی شهریاربه من بر بگردد بد روزگار
که گر من سر تاج شاهنشهیسپارم بدو تاج و تخت مهی
نبیند بر و بوم زاولستاننداند کس او را به کاولستان
شود ایمن از گردش روزگاربود اختر نیکش آموزگار
چنین داد پاسخ ستاره‌شمرکه بر چرخ گردان نیابد گذر
ازین برشده تیزچنگ اژدهابه مردی و دانش که آمد رها
بباشد همه بودنی بی‌گماننجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پراندیشه شدسرش را غم و درد هم پیشه شد
بداندیشه و گردش روزگارهمی بر بدی بودش آموزگار
چو بگذشت شب گرد کرده عنانبرآورد خورشید رخشان سنان
نشست از بر تخت زر شهریاربشد پیش او فرخ اسفندیار
همی بود پیشش پرستارفشپراندیشه و دست کرده به کش
چو در پیش او انجمن شد سپاهز ناموران وز گردان شاه
همه موبدان پیش او بر ردهز اسپهبدان پیش او صف زده
پس اسفندیار آن یل پیلتنبرآورد از درد آنگه سخن
بدو گفت شاها انوشه بدیتوی بر زمین فره ایزدی
سر داد و مهر از تو پیدا شدستهمان تاج و تخت از تو زیبا شدست
تو شاهی پدر من ترا بنده‌امهمیشه به رای تو پوینده‌ام
تو دانی که ارجاسپ از بهر دینبیامد چنان با سواران چین
بخوردم من آن سخت سوگندهابپذرفتم آن ایزدی پندها
که هرکس که آرد به دین در شکستدلش تاب گیرد شود بت‌پرست
میانش به خنجر کنم به دو نیمنباشد مرا از کسی ترس و بیم
وزان پس که ارجاسپ آمد به جنگنبر گشتم از جنگ دشتی پلنگ
مرا خوار کردی به گفت گرزمکه جام خورش خواستی روز بزم
ببستی تن من به بند گرانستونها و مسمار آهنگران
سوی گنبدان دژ فرستادیمز خواری به بدکارگان دادیم
به زاول شدی بلخ بگذاشتیهمه رزم را بزم پنداشتی
بدیدی همی تیغ ارجاسپ رافگندی به خون پیر لهراسپ را
چو جاماسپ آمد مرا بسته دیدوزان بستگیها تنم خسته دید
مرا پادشاهی پذیرفت و تختبران نیز چندی بکوشید سخت
بدو گفتم این بندهای گرانبه زنجیر و مسمار آهنگران
بمانم چنین هم به فرمان شاهنخواهم سپاه و نخواهم کلاه
به یزدان نمایم به روز شماربنالم ز بدگوی با کردگار
مرا گفت گر پند من نشنویبسازی ابر تخت بر بدخوی
دگر گفت کز خون چندان سرانسرافراز با گرزهای گران
بران رزمگه خسته تنها به تیرهمان خواهرانت ببرده اسیر
دگر گرد آزاده فرشیدوردفگندست خسته به دشت نبرد
ز ترکان گریزان شده شهریارهمی پیچد از بند اسفندیار
نسوزد دلت بر چنین کارهابدین درد و تیمار و آزارها
سخنها جزین نیز بسیار گفتکه گفتار با درد و غم بود جفت
غل و بند بر هم شکستم همهدوان آمدم نزد شاه رمه
ازیشان بکشتم فزون از شمارز کردار من شاد شد شهریار
گر از هفتخوان برشمارم سخنهمانا که هرگز نیاید به بن
ز تن باز کردم سر ارجاسپ رابرافراختم نام گشتاسپ را
زن و کودکانش بدین بارگاهبیاوردم آن گنج و تخت و کلاه
همه نیکوییها بکردی به گنجمرا مایه خون آمد و درد و رنج
ز بس بند و سوگند و پیمان توهمی نگذرم من ز فرمان تو
همی گفتی ار باز بینم تراز روشن روان برگزینم ترا
سپارم ترا افسر و تخت عاجکه هستی به مردی سزاوار تاج
مرا از بزرگان برین شرم خاستکه گویند گنج و سپاهت کجاست
بهانه کنون چیست من بر چیمپس از رنج پویان ز بهر کیم
به فرزند پاسخ چنین داد شاهکه از راستی بگذری نیست راه
ازین بیش کردی که گفتی تو کارکه یار تو بادا جهان کردگار
نبینم همی دشمنی در جهاننه در آشکارا نه اندر نهان
که نام تو یابد نه پیچان شودچه پیچان همانا که بیجان شود
به گیتی نداری کسی را همالمگر بی‌خرد نامور پور زال
که او راست تا هست زاولستانهمان بست و غزنین و کاولستان
به مردی همی ز آسمان بگذردهمی خویشتن کهتری نشمرد
که بر پیش کاوس کی بنده بودز کیخسرو اندر جهان زنده بود
به شاهی ز گشتاسپ نارد سخنکه او تاج نو دارد و ما کهن
به گیتی مرا نیست کس هم‌نبردز رومی و توری و آزاد مرد
سوی سیستان رفت باید کنونبه کار آوری زور و بند و فسون
برهنه کنی تیغ و گوپال رابه بند آوری رستم زال را
زواره فرامرز را همچنیننمانی که کس برنشیند به زین
به دادار گیتی که او داد زورفروزندهٔ اختر و ماه و هور
که چون این سخنها به جای آوریز من نشنوی زین سپس داوری
سپارم به تو تاج و تخت و کلاهنشانم بر تخت بر پیشگاه
چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه ای پرهنر نامور شهریار
همی دور مانی ز رستم کهنبراندازه باید که رانی سخن
تو با شاه چین جنگ‌جوی و نبردازان نامداران برانگیز گرد
چه جویی نبرد یکی مرد پیرکه کاوس خواندی ورا شیرگیر
ز گاه منوچهر تا کیقباددل شهریاران بدو بود شاد
نکوکارتر زو به ایران کسینبودست کاورد نیکی بسی
همی خواندندش خداوند رخشجهانگیر و شیراوژن و تاج‌بخش
نه اندر جهان نامداری نوستبزرگست و با عهد کیخسروست
اگر عهد شاهان نباشد درستنباید ز گشتاسپ منشور جست
چنین داد پاسخ به اسفندیارکه ای شیر دل پرهنر نامدار
هرانکس که از راه یزدان بگشتهمان عهد او گشت چون باد دشت
همانا شنیدی که کاوس شاهبه فرمان ابلیس گم کرد راه
همی باسمان شد به پر عقاببه زاری به ساری فتاد اندر آب
ز هاماوران دیوزادی ببردشبستان شاهی مر او را سپرد
سیاوش به آزار او کشته شدهمه دوده زیر و زبر گشته شد
کسی کو ز عهد جهاندار گشتبه گرد در او نشاید گذشت
اگر تخت خواهی ز من با کلاهره سیستان گیر و برکش سپاه
چو آن‌جا رسی دست رستم ببندبیارش به بازو فگنده کمند
زواره فرامرز و دستان سامنباید که سازند پیش تو دام
پیاده دوانش بدین بارگاهبیاور کشان تا ببیند سپاه
ازان پس نپیچد سر از ما کسیاگر کام اگر گنج یابد بسی
سپهبد بروها پر از تاب کردبه شاه جهان گفت زین بازگرد
ترا نیست دستان و رستم به کارهمی راه جویی به اسفندیار
دریغ آیدت جای شاهی همیمرا از جهان دور خواهی همی
ترا باد این تخت و تاج کیانمرا گوشه‌یی بس بود زین جهان
ولیکن ترا من یکی بنده‌امبه فرمان و رایت سرافگنده‌ام
بدو گفت گشتاسپ تندی مکنبلندی بیابی نژندی مکن
ز لشکر گزین کن فراوان سوارجهاندیدگان از در کارزار
سلیح و سپاه و درم پیش تستنژندی به جان بداندیش تست
چه باید مرا بی‌تو گنج و سپاههمان گنج و تخت و سپاه و کلاه
چنین داد پاسخ یل اسفندیارکه لشکر نیاید مرا خود به کار
گر ایدونک آید زمانم فرازبه لشکر ندارد جهاندار باز
ز پیش پدر بازگشت او به تابچه از پادشاهی چه از خشم باب
به ایوان خویش اندر آمد دژملبی پر ز باد و دلی پر ز غم
کتایون چو بشنید شد پر ز خشمبه پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیارکه ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستانهمی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال راخداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوشبه بد تیز مشتاب و چندین مکوش
سواری که باشد به نیروی پیلز خون راند اندر زمین جوی نیل
بدرد جگرگاه دیو سپیدز شمشیر او گم کند راه شید
همان ماه هاماوران را بکشتنیارست گفتن کس او را درشت
همانا چو سهراب دیگر سوارنبودست جنگی گه کارزار
به چنگ پدر در به هنگام جنگبه آوردگه کشته شد بی‌درنگ
به کین سیاوش ز افراسیابز خون کرد گیتی چو دریای آب
که نفرین برین تخت و این تاج بادبرین کشتن و شور و تاراج باد
مده از پی تاج سر را به بادکه با تاج شاهی ز مادر نزاد
پدر پیر سر گشت و برنا تویبه زور و به مردی توانا توی
سپه یکسره بر تو دارند چشممیفگن تن اندر بلایی به خشم
جز از سیستان در جهان جای هستدلیری مکن تیز منمای دست
مرا خاکسار دو گیتی مکنازین مهربان مام بشنو سخن
چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه ای مهربان این سخن یاددار
همانست رستم که دانی همیهنرهاش چون زند خوانی همی
نکوکارتر زو به ایران کسینیابی و گر چند پویی بسی
چو او را به بستن نباشد رواچنین بد نه خوب آید از پادشا
ولیکن نباید شکستن دلمکه چون بشکنی دل ز جان بگسلم
چگونه کشم سر ز فرمان شاهچگونه گذارم چنین دستگاه
مرا گر به زاول سرآید زمانبدان سو کشد اخترم بی‌گمان
چو رستم بیاید به فرمان منز من نشنود سرد هرگز سخن
ببارید خون از مژه مادرشهمه پاک بر کند موی از سرش
بدو گفت کای زنده پیل ژیانهمی خوار گیری ز نیرو روان
نباشی بسنده تو با پیلتناز ایدر مرو بی یکی انجمن
مبر پیش پیل ژیان هوش خویشنهاده بدین گونه بر دوش خویش
اگر زین نشان رای تو رفتنستهمه کام بدگوهر آهرمنست
به دوزخ مبر کودکان را به پایکه دانا بخواند ترا پاک رای
به مادر چنین گفت پس جنگجویکه نابردن کودکان نیست روی
چو با زن پس پرده باشد جوانبماند منش پست و تیره‌روان
به هر رزمگه باید او را نگاهگذارد بهر زخم گوپال شاه
مرا لشکری خود نیاید به کارجز از خویش و پیوند و چندی سوار
💬

دیدگاه کاربران

نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.

💭 هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خود را می‌نویسد.
✍️ ارسال دیدگاه

🔒 دیدگاه شما پس از بررسی و تأیید مدیر سایت نمایش داده خواهد شد.

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *