این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است
بزمیست که واماندهٔ صد جمشید است
قصریست که تکیهگاه صد بهرام است
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
بر چهرهٔ گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
پیش از من و تو لیل و نهاری بودهست
گردنده فلک نیز به کاری بودهست
هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بودهست
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بتپرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر کهن که در جهان بود به دست
ترکیب طبایع چو به کام تو دمیست
رو شاد بزی اگرچه عمر تو کمیست
باد و خاک و آتش و آب
هر چهار به هم در تو فراهم شدهست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.