آغاز داستان
♪
پخش فایل صوتی
برای پخش روی دکمه کلیک کنید
00:00
00:00
ز گفتار دهقان یکی داستانبپیوندم از گفتهٔ باستان
ز موبد برین گونه بر داشت یادکه رستم یکی روز از بامداد
غمی بد دلش ساز نخچیر کردکمر بست و ترکش پر از تیر کرد
سوی مرز توران چو بنهاد رویچو شیر دژآگاه نخچیرجوی
چو نزدیکی مرز توران رسیدبیابان سراسر پر از گور دید
برافروخت چون گل رخ تاجبخشبخندید وز جای برکند رخش
به تیر و کمان و به گرز و کمندبیفگند بر دشت نخچیر چند
ز خاشاک وز خار و شاخ درختیکی آتشی برفروزید سخت
چو آتش پراگنده شد پیلتندرختی بجست از در بابزن
یکی نره گوری بزد بر درختکه در چنگ او پر مرغی نسخت
چو بریان شد از هم بکند و بخوردز مغز استخوانش برآورد گرد
بخفت و برآسود از روزگارچمان و چران رخش در مرغزار
سواران ترکان تنی هفت و هشتبران دشت نخچیرگه برگذشت
یکی اسپ دیدند در مرغزاربگشتند گرد لب جویبار
چو بر دشت مر رخش را یافتندسوی بند کردنش بشتافتند
گرفتند و بردند پویان به شهرهمی هر یک از رخش جستند بهر
چو بیدار شد رستم از خواب خوشبه کار آمدش بارهٔ دستکش
بدان مرغزار اندرون بنگریدز هر سو همی بارگی را ندید
غمی گشت چون بارگی را نیافتسراسیمه سوی سمنگان شتافت
همی گفت کاکنون پیاده دوانکجا پویم از ننگ تیرهروان
چه گویند گردان که اسپش که بردتهمتن بدین سان بخفت و بمرد
کنون رفت باید به بیچارگیسپردن به غم دل به یکبارگی
کنون بست باید سلیح و کمربه جایی نشانش بیابم مگر
همی رفت زین سان پر اندوه و رنجتن اندر عنا و دل اندر شکنج
چو نزدیک شهر سمنگان رسیدخبر زو بشاه و بزرگان رسید
که آمد پیاده گو تاجبخشبه نخچیرگه زو رمیدست رخش
پذیره شدندش بزرگان و شاهکسی کاو بسر بر نهادی کلاه
بدو گفت شاه سمنگان چه بودکه یارست با تو نبرد آزمود
درین شهر ما نیکخواه توایمستاده بفرمان و راه توایم
تن و خواسته زیر فرمان تستسر ارجمندان و جان آن تست
چو رستم به گفتار او بنگریدز بدها گمانیش کوتاه دید
بدو گفت رخشم بدین مرغزارز من دور شد بیلگام و فسار
کنون تا سمنگان نشان پی استوز آنجا کجا جویبار و نی است
ترا باشد ار بازجویی سپاسبباشم بپاداش نیکی شناس
گر ایدون که ماند ز من ناپدیدسران را بسی سر بباید برید
بدو گفت شاه ای سزاوار مردنیارد کسی با تو این کار کرد
تو مهمان من باش و تندی مکنبه کام تو گردد سراسر سخن
یک امشب به می شاد داریم دلوز اندیشه آزاد داریم دل
نماند پی رخش فرخ نهانچنان بارهٔ نامدار جهان
تهمتن به گفتار او شاد شدروانش ز اندیشه آزاد شد
سزا دید رفتن سوی خان اوشد از مژده دلشاد مهمان او
سپهبد بدو داد در کاخ جایهمی بود در پیش او بر به پای
ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواندسزاوار با او به شادی نشاند
گسارندهٔ باده آورد سازسیه چشم و گلرخ بتان طراز
نشستند با رودسازان به همبدان تا تهمتن نباشد دژم
چو شد مست و هنگام خواب آمدشهمی از نشستن شتاب آمدش
سزاوار او جای آرام و خواببیاراست و بنهاد مشک و گلاب
