قسمت اول

♪
پخش فایل صوتی
برای پخش روی دکمه کلیک کنید
00:00 00:00

بسم الله الرحمن الرحیم

منت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می‌رود ممدّ حیاتست و چون برمی‌آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب.

از دست و زبان که برآید
کز عهدهٔ شکرش بدر آید

«اِعمَلوا آلَ داوُدَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عِبادیَ الشَّکور»

بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر بدرگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجای آورد

باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده. پردهٔ ناموس بندگان بگناه فاحش ندرد و وظیفهٔ روزی بخطای منکر نبرد.

ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گبر و ترسا وظیفه‌خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایهٔ ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. درختان را بخلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را بقدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصارهٔ نالی بقدرت او شهد فایق شده و تخم خرمائی بتربیتش نخل باسق گشته.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی بکف آریّ و بغفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمهٔ دور زمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم.

شفیعُ مطاعَ نبیَ کریم
قسیمَ جسیمَ نسیمَ و سیم
چه غم دیوار امت را که دارد
چون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر آنرا که باشد
نوح کشتیبان
بَلَغَ العُلی بِکَمالِهِ
کَشَفَ الدُّجی بِجَمالِهِ
حَسُنَت جَمیعُ خِصالِهِ
صَلّوا عَلَیهِ وَ آلِهِ

هر گاه که یکی از بندگان گنه‌کار پریشان‌روزگار دست انابت بامید اجابت بدرگاه حق جلّ و علا بر دارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند، بازش بخواند، باز اعراض کند، بازش بتضرّع و زاری بخواند. حق سبحانه و تعالی فرماید: «یا ملائکتی قد استحییتُ مِن عبدی و لیس له غیری فقد غفرتُ لهُ»؛ دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار

عاکفان کعبهٔ جلالش بتقصیر عبادت معترف که «ما عبدناک حقّ عبادتک» و واصفان حلیهٔ جمالش بتحیّر منسوب که «ما عرفناک حقّ معرفتک».

گر کسی وصف او ز من پُرسد
بیدل از بی‌نشان چگوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر بجیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده. حالی که از این معامله باز آمد، یکی از دوستان گفت: «ازین بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟» گفت: «بخاطر داشتم که چون بدرخت گل رسم، دامنی پر کُنم، هدیهٔ اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.»

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدّعیان در طلبش بی‌خبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و بآخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم
💬

دیدگاه کاربران

نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.

💭 هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خود را می‌نویسد.
✍️ ارسال دیدگاه

🔒 دیدگاه شما پس از بررسی و تأیید مدیر سایت نمایش داده خواهد شد.

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *