🌳 خانهای کنار جنگل
🏡مامانبزی خیلی مهربان بود. هر روز صبح از خانه بیرون میرفت تا برای بچههایش علف تازه و خوراکیهای خوشمزه پیدا کند. شنگول بازیگوش بود، منگول کنجکاو بود و حبه انگور هم کوچولوی شیرین و دوستداشتنی خانه بود.
یک روز، مامانبزی پیش از رفتن، هر سه بچه را کنار خودش نشاند و گفت:
«عزیزهای من! من باید بروم و برایتان خوراکی بیاورم. تا وقتی برمیگردم، در را به روی هیچکس باز نکنید. اگر کسی گفت مامانتان هستم، زود باور نکنید. اول خوب مطمئن شوید که خودم هستم.»
شنگول و منگول گفتند: «چشم، مامان جان!» حبه انگور هم سر کوچولویش را تکان داد و گفت: «چشم مامان!»
مامانبزی آنها را بوسید، از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.
🐺 گرگ بدجنس از راه میرسد
🌲کمی بعد، گرگ گرسنهای که در جنگل زندگی میکرد، از کنار خانه بزغالهها گذشت. وقتی فهمید مامانبزی در خانه نیست، نقشهای کشید تا خودش را به جای او جا بزند.
گرگ به در خانه نزدیک شد و با صدایی که سعی میکرد مهربان به نظر برسد، گفت:
«بچههای عزیزم! من مامانتان هستم. در را باز کنید تا برایتان خوراکی آوردهام!»
شنگول از پشت در پرسید: «اگر مامان ما هستی، بگو امروز صبح چه چیزی به ما گفتی؟»
گرگ که انتظار چنین پرسشی را نداشت، کمی فکر کرد و جوابی سرهم کرد. اما منگول گفت:
«ما باید مطمئن شویم که تو واقعاً مامان ما هستی. نمیتوانیم همینطوری در را باز کنیم!»
گرگ عصبانی شد و با خودش گفت: «این بچهها خیلی باهوشاند! باید راه دیگری پیدا کنم.» پس از خانه دور شد.
🍇 نقشه تازه گرگ
🍃گرگ در راه جنگل با یک خوشه انگور روبهرو شد. انگورها را دید و فکری به سرش زد. خوشه را برداشت و با خودش گفت: «شاید اگر برایشان خوراکی ببرم، فریبم را بخورند!»
او دوباره به خانه برگشت، خوشه انگور را بالا گرفت و گفت:
«بچههای نازنین! برایتان انگور شیرین آوردهام. در را باز کنید تا با هم بخوریم!»
حبه انگور که اسمش را از انگورهای شیرین گرفته بود، با شنیدن نام انگور ذوق کرد و گفت:
«وای! انگور! من انگور خیلی دوست دارم!»
اما شنگول دست کوچکش را روی شانه حبه انگور گذاشت و گفت:
«صبر کن! مامان به ما گفت که در را به روی غریبهها باز نکنیم. حتی اگر برایمان خوراکی خوشمزه آورده باشند.»
منگول هم گفت: «درست است! ما هنوز نمیدانیم این صدا برای مامان است یا نه.»
سه بزغاله تصمیم گرفتند تا وقتی از آمدن مامانبزی مطمئن نشدهاند، در را باز نکنند. گرگ هرچه اصرار کرد، فایدهای نداشت.
💡 فکر خوب حبه انگور
💭گرگ که دید نمیتواند بزغالهها را گول بزند، گفت: «پس من میروم و وقتی مامانتان برگشت، دوباره میآیم!» بعد هم خوشه انگور را برداشت و از آنجا دور شد.
حبه انگور کمی ناراحت شد و گفت: «دلم میخواست با آن انگورها از مامان پذیرایی کنم.»
شنگول لبخند زد و گفت: «نگران نباش! وقتی مامان برگردد، میتوانیم با هم انگور بخریم یا از او بخواهیم برایمان انگور بیاورد.»
منگول هم گفت: «مهم این است که مراقب خودمان باشیم و حرفهای مامان را به یاد داشته باشیم.»
سه بزغاله کنار هم نشستند و منتظر ماندند تا صدای آشنای مادرشان را بشنوند.
💗 بازگشت مامانبزی
🐐کمی بعد، مامانبزی با سبدی پر از علف تازه و خوراکیهای خوشمزه از راه رسید. وقتی به در خانه رسید، با صدای همیشگی خودش گفت:
«بچههای نازنینم! من برگشتم. در را باز کنید!»
شنگول و منگول و حبه انگور از پشت در پرسیدند: «مامان جان، خودت هستی؟»
مامانبزی با مهربانی پاسخ داد: «بله عزیزهای من! من هستم. همان مامانی که صبح شما را بوسید و گفت مراقب خودتان باشید.»
بزغالهها از صدای آشنای مادرشان مطمئن شدند و در را باز کردند. مامانبزی آنها را در آغوش گرفت و گفت:
«آفرین به بچههای باهوشم! خوشحالم که حرفهایم را به یاد داشتید و در را به روی غریبه باز نکردید.»
حبه انگور همه ماجرا را تعریف کرد و گفت که گرگ با یک خوشه انگور میخواست آنها را فریب بدهد. مامانبزی او را بوسید و گفت:
«خوراکی خوشمزه است، اما امنیت شما از هر چیزی مهمتر است!»
🌈 پایان شیرین قصه
🍇آن روز مامانبزی برای بچهها خوراکیهای خوشمزه آماده کرد و همه دور هم نشستند. شنگول از بازیهایش گفت، منگول از چیزهایی که در جنگل دیده بود تعریف کرد و حبه انگور هم با شادی گفت که دفعه بعد قبل از هر کاری خوب فکر میکند.
مامانبزی خوشهای انگور روی میز گذاشت و گفت: «حالا که همه با هم هستیم، میتوانیم با خیال راحت از خوراکیهایمان لذت ببریم.»
سه بزغاله خندیدند و خانه پر از شادی شد. از آن روز به بعد، شنگول و منگول و حبه انگور یاد گرفتند که همیشه مراقب باشند، به حرفهای درست بزرگترهای مورد اعتمادشان توجه کنند و هیچوقت فریب ظاهر قشنگ یا وعدههای وسوسهکننده را نخورند.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونهاش نرسید! 🐦
پیام قصه برای بچههای باهوش
همیشه مراقب خودت باش، به غریبهها اعتماد نکن و اگر کسی خواست تو را با خوراکی یا هدیه فریب بدهد، از یک بزرگتر مورد اعتماد کمک بگیر.

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.