کدوی قلقله زن
روایتی دیگر از قصه کدوی قلقلهزن
قصهای شیرین از هوش، شجاعت و یک کدوی جادویی!
🌷 پیرزن و آرزوی دیدار دخترش
👵🏻یک روز صبح، پیرزن تصمیمش را گرفت. بقچه کوچکی بست، چند خوراکی برای نوههایش آماده کرد و به پسرش گفت:
«پسرم، دلم برای دخترم و بچههایش تنگ شده است. میخواهم به دیدنشان بروم.»
پسرش گفت: «مادر جان، راه طولانی است و باید از جنگل بگذری. روباه و گرگ در آنجا زندگی میکنند. نگرانم که برایت اتفاقی بیفتد.»
پیرزن لبخندی زد و گفت: «نگران نباش پسرم! به امید خدا میروم و مراقب خودم هستم.»
پس پیرزن عصایش را برداشت، بقچهاش را به دوش انداخت و راه افتاد.
🦊 روباه گرسنه
🌳پیرزن از راه خاکی گذشت و وارد جنگل شد. درختان بلند بودند و صدای پرندهها از میان شاخهها میآمد. هنوز خیلی راه نرفته بود که روباهی گرسنه او را دید.
روباه با خودش گفت: «چه خوب! امروز غذای خوشمزهای پیدا کردم!» بعد به پیرزن نزدیک شد و گفت:
«سلام مادربزرگ! کجا میروی؟»
پیرزن جواب داد: «به خانه دخترم میروم تا او و نوههایم را ببینم.»
روباه که قصد داشت او را شکار کند، آرامآرام جلو آمد. پیرزن فهمید که باید فکری بکند. به اطراف نگاه کرد و ناگهان چشمش به یک کدوی بزرگ افتاد که کنار راه افتاده بود.
کدو را برداشت و با خودش گفت: «شاید این کدو بتواند مرا از دست روباه نجات دهد!»
🎃 نقشه هوشمندانه پیرزن
💡پیرزن با زحمت کدو را خالی کرد و دهانهای برایش درست کرد. سپس داخل کدو نشست و خودش را پنهان کرد. بعد کدو را طوری روی زمین گذاشت که بتواند از داخل آن را حرکت دهد.
روباه که دیگر پیرزن را ندید، با تعجب به اطراف نگاه کرد. همان لحظه کدو شروع به غلتیدن کرد و صدایی از داخل آن شنیده شد:
«قلقِلقِل، قلقلهزن!
نه من پیرزنم، نه تو روباه!
کدوی قلقلهزنم،
دارم میروم به خانه دخترم!»
روباه با خودش گفت: «این دیگر چه جور کدویی است؟!» کدو قل خورد و از کنار روباه گذشت. روباه که نتوانسته بود پیرزن را بگیرد، با تعجب به آن خیره ماند.
🐺 گرگ در کمین است
🐺پیرزن همچنان داخل کدو پنهان شده بود و آن را روی راه جنگل میغلتاند. کمی جلوتر، گرگ گرسنهای سر راهش سبز شد.
گرگ پرسید: «کدوی گرد و قلنبه! کجا میروی؟»
پیرزن از داخل کدو همان آواز را خواند:
«قلقِلقِل، قلقلهزن!
نه من پیرزنم، نه تو گرگ!
کدوی قلقلهزنم،
دارم میروم به خانه دخترم!»
گرگ حیرت کرد. پیش از آنکه بتواند کدو را بگیرد، کدو قل خورد و از کنار او گذشت. گرگ با ناراحتی گفت: «امروز چه روز عجیبی است!»
🐻 خرس بزرگ جنگل
🐻کدو به راهش ادامه داد تا اینکه به قسمت دیگری از جنگل رسید. آنجا خرس بزرگی زندگی میکرد. خرس با دیدن کدو جلو آمد و پرسید:
«کدوی قلنبه! داخل تو چیست؟ کجا میروی؟»
پیرزن که میدانست نباید خودش را نشان بدهد، دوباره آوازش را خواند:
«قلقِلقِل، قلقلهزن!
نه من پیرزنم، نه تو خرس!
کدوی قلقلهزنم،
دارم میروم به خانه دخترم!»
خرس که از صدای عجیب کدو گیج شده بود، کنار رفت. کدو از سراشیبی راه پایین آمد و هرچه از جنگل دورتر میشد، پیرزن به خانه دخترش نزدیکتر میشد.
🏡 رسیدن به خانه دختر
💗سرانجام کدو از جنگل بیرون آمد و به روستا رسید. پیرزن خانه دخترش را از دور دید و خوشحال شد. کدو را تا نزدیکی در خانه غلتاند و آرام از داخل آن بیرون آمد.
دخترش با دیدن مادر از خوشحالی به سوی او دوید و گفت:
«مادر جان! چه خوب شد آمدی! چقدر دلم برایت تنگ شده بود!»
نوهها هم دور مادربزرگ جمع شدند، او را بوسیدند و بقچه خوراکیهایش را باز کردند. پیرزن ماجرای جنگل و روباه و گرگ و خرس را برایشان تعریف کرد.
دخترش با تعجب پرسید: «مادر جان، چطور توانستی از دست آن حیوانها نجات پیدا کنی؟»
پیرزن به کدوی بزرگ اشاره کرد و گفت: «گاهی با کمی فکر و استفاده از چیزهایی که اطرافمان داریم، میتوانیم راهی برای حل مشکل پیدا کنیم!»
🌻 بازگشت شادمانه
🍵پیرزن چند روزی مهمان دخترش ماند. همه با هم غذا خوردند، خندیدند و قصه گفتند. نوهها هر شب از مادربزرگ میخواستند آواز کدوی قلقلهزن را دوباره بخواند و آنها هم با شادی همراهش میخواندند.
وقتی زمان بازگشت رسید، دخترش او را تا بیرون روستا همراهی کرد و از او خواست در راه مراقب خودش باشد. پیرزن هم با خوشحالی به خانهاش برگشت و ماجرای سفرش را برای پسرش تعریف کرد.
از آن روز، همه فهمیدند که پیرزن باهوش قصه ما توانسته بود با فکر کردن و شجاعت از یک راه دشوار عبور کند.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونهاش نرسید! 🐦
پیام قصه
برای حل مشکلات، همیشه لازم نیست زور زیادی داشته باشیم؛ گاهی فکر کردن، آرامش و استفاده درست از امکانات اطرافمان به ما کمک میکند.

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.