روزی حکیم خردمندی به یکی از دوستان قدیمی و صمیمی خود نامهای مینوشت. از قضا کنار او مردی نشسته بود که از گوشهی چشم، خط به خط نامهی حکیم را میپایید و میخواند.
👀 نگاههای پنهانی
حکیم که از رفتار زشت آن مرد به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت با زیرکی درس خوبی به او بدهد.
«اگر پهلویم دزدی ننشسته بود و خط به خط نامهام را نمیخواند، همهی اسرار خویش را برایت مینوشتم.»
مرد نادان خشمگین شد و گفت:
«به خدا که من نامهی تو را نخواندم و نمیدانم.»
🧠 پاسخ زیرکانهی حکیم
حکیم پوزخندی زد و گفت:
«ای نادان! اگر نخواندی، این سخن چیست که میگویی؟»
💡
پایان قصه
گاهی یک پاسخ عجولانه، حقیقتی را آشکار میکند که انسان تلاش دارد آن را پنهان کند.
دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.