شیر نادان و خرگوش دانا
شیر نادان و خرگوش باهوش
در جنگلی سرسبز و خرم حیوانات مختلفی با خوبی و خوشی کنار هم زندگی میکردند. روزها وقتی پرتو نور خورشید از لابهلای برگهای درختان به درون جنگل میتابید، پرندگان از خواب بیدار میشدند و با صدای زیبایشان آواز میخواندند. با وزیدن هر نسیم بوی خوش گلهای بهاری به مشام میرسید. درختان جنگل سر به آسمان کشیده بودند و روی شاخههایشان پر از میوههای خوشمزه و رنگارنگ بود و آب چشمهها پاک و زلال بود، مانند آبی آسمان.
حیوانات جنگل از میوههای درختان میخوردند و از آب زلال چشمهها مینوشیدند. آنها زندگی راحت و آسودهای داشتند و همه چیز خوب بود تا اینکه روزی از روزها صدای قار قار کلاغی در جنگل پیچید.
کلاغ که ترسیده بود با وحشت زیاد همه حیوانات را دور خودش جمع کرد و گفت:
حیوانات جنگل که از شنیدن خبر کلاغ خیلی ناراحت و غمگین شده بودند، با ترس و دلهره به لانههایشان پناه بردند و دیگر صدای آواز هیچ پرندهای به گوش نرسید. جنگل در سکوت سنگینی فرو رفت.
خبر کلاغ راست بود. دمدمههای ظهر بود که شیر از راه رسید. او که خیلی گرسنه بود و دلش غذا میخواست، در چشم به هم زدنی بچه آهویی را شکار کرد و خورد و از فردای آن روز کارش همین بود. یک روز خرگوشی را شکار میکرد و روز دیگر سنجاب کوچکی را.
روزگاری گذشت، سرانجام روزی از روزها که همه حیوانات از دست آزارهای شیر خسته شده بودند، تصمیم گرفتند پیش او بروند و با سلطان جنگل حرف بزنند.
وقتی همه حیوانات در برابر شیر حاضر شدند، جغد پیر بر بالاترین شاخه درخت بلوطی نشست و گفت:
شیر که از تصمیم جغد پیر خوشحال شده بود با تصمیمش موافقت کرد. روزها گذشتند و همانطور که جغد پیر گفته بود، هر روز قرعه به نام حیوانی میافتاد و آن حیوان باید شکار و غذای سلطان جنگل میشد.
اما روزی از روزها که قرعه به نام خرگوش باهوشی افتاده بود، ماجرای تازه و عجیبی رخ داد.
وقتی به خرگوش خبر دادند که قرعه شکار امروز جناب شیر به نام تو افتاده، خندهای کرد و گفت:
حیوانات که آرزوی آزادی از ظلم و خشم شیر خونخوار را داشتند با خرگوش باهوش همکاری کردند.
خورشید بالای آسمان میدرخشید، ظهر بود و شیر گرسنه روبهروی لانهاش قدم میزد و منتظر شکارش بود، اما آن روز برخلاف روزهای دیگر از شکار خبری نشد.
وقتی چند ساعتی از وقت غذای شیر گذشت، خرگوش دانا نفسزنان و وحشتزده خودش را به شیر رساند و گفت:
شیر که از گرسنگی خشمگین و عصبانیتر شده بود گفت: «ببینم خرگوش نادان، تا حالا کجا بودی؟ نگفتی من، سلطان جنگل، طاقت گرسنگی را ندارم؟»
خرگوش که از ترس میلرزید کمی جلوتر آمد و گفت:
شیر که از شنیدن خبر خرگوش بسیار خشمگین شده بود از جایش بلند شد و گفت: «او را به من نشان بده.»
شیر و خرگوش رفتند و رفتند تا اینکه به چاه بزرگی رسیدند که آب پاکش به زلالی آینه بود و روشن.
وقتی خرگوش به چاه رسید پشت بوتهای پنهان شد و گفت:
شیر نزدیک چاه شد و به درون آن نگاه کرد. او در آب زلال چاه تصویر شیر خشمگینی را میدید که میغرید و فریاد میزد.
پس در لحظه برای کشتن او خودش را در چاه انداخت. سلطان جنگل خشمگینتر و نادانتر از آن بود که بفهمد تصویری که در چاه است، تصویری از خودش است که روی آب افتاده. پس در آن چاه غرق شد و مرد و حیوانات جنگل برای همیشه از دست آزارها و اذیتهایش راحت شدند.

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.