شیر نادان و خرگوش دانا

🌳

شیر نادان و خرگوش باهوش

در جنگلی سرسبز و خرم حیوانات مختلفی با خوبی و خوشی کنار هم زندگی می‌کردند. روزها وقتی پرتو نور خورشید از لابه‌لای برگ‌های درختان به درون جنگل می‌تابید، پرندگان از خواب بیدار می‌شدند و با صدای زیبایشان آواز می‌خواندند. با وزیدن هر نسیم بوی خوش گل‌های بهاری به مشام می‌رسید. درختان جنگل سر به آسمان کشیده بودند و روی شاخه‌هایشان پر از میوه‌های خوشمزه و رنگارنگ بود و آب چشمه‌ها پاک و زلال بود، مانند آبی آسمان.

حیوانات جنگل از میوه‌های درختان می‌خوردند و از آب زلال چشمه‌ها می‌نوشیدند. آنها زندگی راحت و آسوده‌ای داشتند و همه چیز خوب بود تا اینکه روزی از روزها صدای قار قار کلاغی در جنگل پیچید.

کلاغ که ترسیده بود با وحشت زیاد همه حیوانات را دور خودش جمع کرد و گفت:

«قار قار، دوستان برایتان خبر بدی آورده‌ام. همین حالا که داشتم از بیشه‌زار آنسوی جنگل به اینجا می‌آمدم، ناگهان شیر بزرگ و قوی هیکلی را دیدم که داشت به جنگل می‌آمد. از امروز خدا به دادمان برسد.»

حیوانات جنگل که از شنیدن خبر کلاغ خیلی ناراحت و غمگین شده بودند، با ترس و دلهره به لانه‌هایشان پناه بردند و دیگر صدای آواز هیچ پرنده‌ای به گوش نرسید. جنگل در سکوت سنگینی فرو رفت.

خبر کلاغ راست بود. دمدمه‌های ظهر بود که شیر از راه رسید. او که خیلی گرسنه بود و دلش غذا می‌خواست، در چشم به هم زدنی بچه آهویی را شکار کرد و خورد و از فردای آن روز کارش همین بود. یک روز خرگوشی را شکار می‌کرد و روز دیگر سنجاب کوچکی را.

روزگاری گذشت، سرانجام روزی از روزها که همه حیوانات از دست آزارهای شیر خسته شده بودند، تصمیم گرفتند پیش او بروند و با سلطان جنگل حرف بزنند.

وقتی همه حیوانات در برابر شیر حاضر شدند، جغد پیر بر بالاترین شاخه درخت بلوطی نشست و گفت:

«همگی ما در حضور شما جمع شده‌ایم تا پیشنهادی بدهیم. از روزی که شما قدم به این جنگل گذاشته‌اید، هر روز خودتان را به زحمت می‌اندازید تا یکی از ما را شکار کنید و بخورید. امروز آمدیم تا به شما بگوییم اگر لطف کنید و دست از ترساندن حیوانات بردارید، خودمان هر روز به نوبت برایتان غذایی می‌فرستیم.»

شیر که از تصمیم جغد پیر خوشحال شده بود با تصمیمش موافقت کرد. روزها گذشتند و همان‌طور که جغد پیر گفته بود، هر روز قرعه به نام حیوانی می‌افتاد و آن حیوان باید شکار و غذای سلطان جنگل می‌شد.

اما روزی از روزها که قرعه به نام خرگوش باهوشی افتاده بود، ماجرای تازه و عجیبی رخ داد.

وقتی به خرگوش خبر دادند که قرعه شکار امروز جناب شیر به نام تو افتاده، خنده‌ای کرد و گفت:

«دوستان، اگر کمی در فرستادن من به لانه شیر کوتاهی کنید، من با یک فکر خوب شما را برای همیشه از دست آزارهای او راحت می‌کنم.»

حیوانات که آرزوی آزادی از ظلم و خشم شیر خون‌خوار را داشتند با خرگوش باهوش همکاری کردند.

خورشید بالای آسمان می‌درخشید، ظهر بود و شیر گرسنه روبه‌روی لانه‌اش قدم می‌زد و منتظر شکارش بود، اما آن روز برخلاف روزهای دیگر از شکار خبری نشد.

وقتی چند ساعتی از وقت غذای شیر گذشت، خرگوش دانا نفس‌زنان و وحشت‌زده خودش را به شیر رساند و گفت:

«جناب شیر ببخشید که دیر کردم.»

شیر که از گرسنگی خشمگین و عصبانی‌تر شده بود گفت: «ببینم خرگوش نادان، تا حالا کجا بودی؟ نگفتی من، سلطان جنگل، طاقت گرسنگی را ندارم؟»

خرگوش که از ترس می‌لرزید کمی جلوتر آمد و گفت:

«جناب شیر، من داشتم به خدمت شما می‌آمدم که در بین راه ناگهان شیر بزرگ و درنده‌ای دیگر را دیدم که می‌گفت سلطان این جنگل است. او در چشم به هم زدنی به من حمله کرد و می‌خواست مرا یک لقمه چرب کند که من به سختی از دستش فرار کردم تا این خبر را به شما برسانم.»

شیر که از شنیدن خبر خرگوش بسیار خشمگین شده بود از جایش بلند شد و گفت: «او را به من نشان بده.»

شیر و خرگوش رفتند و رفتند تا اینکه به چاه بزرگی رسیدند که آب پاکش به زلالی آینه بود و روشن.

وقتی خرگوش به چاه رسید پشت بوته‌ای پنهان شد و گفت:

«جناب شیر، همین‌جاست. آن شیر درنده و خون‌خوار درون این چاه آب است. من که جرأت نزدیک شدن به او را ندارم. می‌توانید خودتان او را ببینید.»

شیر نزدیک چاه شد و به درون آن نگاه کرد. او در آب زلال چاه تصویر شیر خشمگینی را می‌دید که می‌غرید و فریاد می‌زد.

پس در لحظه برای کشتن او خودش را در چاه انداخت. سلطان جنگل خشمگین‌تر و نادان‌تر از آن بود که بفهمد تصویری که در چاه است، تصویری از خودش است که روی آب افتاده. پس در آن چاه غرق شد و مرد و حیوانات جنگل برای همیشه از دست آزارها و اذیت‌هایش راحت شدند.

🐰 🦁 🌳
پایان داستان
گاهی هوش و تدبیر، از زور و قدرت نیرومندتر است.
💬

دیدگاه کاربران

نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.

💭 هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خود را می‌نویسد.
✍️ ارسال دیدگاه

🔒 دیدگاه شما پس از بررسی و تأیید مدیر سایت نمایش داده خواهد شد.

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *