خر ساده و روباه مکار
قصه خر ساده و روباه مکار
در گذشتههای خیلی خیلی دور، در بیشهزاری سرسبز و خرم، شیر لاغر و بیماری زندگی میکرد که بر اثر پیری و ناتوانی، دیگر قدرت شکار کردن را نداشت.
در همان بیشهزار و در همسایگی سلطان لاغر و بیمار، روباه مکاری زندگی میکرد که همیشه از پسماندههای غذای شیر میخورد و چاپلوسیاش را میکرد.
روزی از روزها که روباه مکار خیلی گرسنه بود با چربزبانی نزدیک شیر آمد و گفت:
شیر که زیر آفتاب درخشان خوابیده بود، از سر بیحوصلگی خمیازهای کشید و گفت:
روباه با چاپلوسی جواب داد:
شیر که از نقشه روباه خیلی خوشحال شده بود با او موافقت کرد و روباه در یک لحظه خودش را به چشمه آب رساند و در پشت بوته تمشکی به کمین نشست تا اینکه سرانجام پیرمرد رختشو با الاغ بارکشش از راه رسیدند.
روباه وقتی دید که پیرمرد سرگرم شستن لباسها است، از پشت بوتهها بیرون آمد و پاورچینپاورچین خودش را به الاغ رساند و گفت:
الاغ ساده که چربزبانیهای روباه مکار را به حساب مهر و محبت و دوستی گذاشته بود، شروع کرد به درد دل کردن و گفت:
روباه با چهرهای فریبنده گفت:
الاغ ساده که آرزوی داشتن چنین زندگی راحتی را داشت، خیلی زود گول حرفهای روباه مکار را خورد و با او راهی شد.
آنها رفتند و رفتند تا به نزدیکی لانه شیر رسیدند. شیر بیمار تا چشمش بر الاغ افتاد، در یک لحظه به او حمله کرد و پشت الاغ بیچاره را با چنگالهای تیزش زخمی و خونین کرد.
اما انگار در آن زمان شانس با الاغ یار بود؛ او به سختی از چنگال شیر بیرون آمد و از بیشهزار فرار کرد.
روباه گرسنه که از اشتباه شیر بسیار ناراحت و خشمگین شده بود، به او گفت:
شیر بیمار که از اشتباهش خجالتزده شده بود به روباه گفت:
روباه خیلی زود خودش را به چشمه رساند و نزدیک الاغ زخمی رفت و گفت:
الاغ ساده عرعری کرد و گفت:
روباه بار دیگر با چاپلوسی و چربزبانی گفت:
الاغ ساده بار دیگر گول حرفهای روباه مکار و حیلهگر را خورد و با او راهی بیشهزار شد.
و اما این بار شیر در لحظه به او حمله کرد و آن حیوان بیچاره را کشت. وقتی سلطان بیمار از کشتن الاغ ساده فارغ شد، به روباه گفت:
هنوز شیر چند قدمی دور نشده بود که روباه گرسنه و مکار الاغ را خورد.
وقتی شیر از رودخانه برگشت و چشمش به استخوانهای الاغ افتاد، با خشم و عصبانیت گفت:
روباه با پوزخند نگاهی به شیر ناتوان کرد و گفت:
روباه این حرفها را زد و پا به فرار گذاشت و شیر خشمگین هم او را تعقیب کرد. روباه به بلندی تپهای رسیده بود، اما شیر بیمار ناتوانتر از آن بود که پا به پای او بدود.

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.