مرد ناشنوا با خودش گفت:
بعد، تصمیم گرفت از پیش برای گفتوگویشان پاسخهایی آماده کند. با خودش گفت:
مرد از پاسخهایی که در ذهنش ساخته بود، راضی شد. گمان میکرد با همین روش میتواند گفتوگویی دوستانه و دلنشین داشته باشد.
سرانجام به خانه همسایه رفت و کنار بستر او نشست. با مهربانی پرسید:
بیمار از شنیدن این حرفها بهشدت ناراحت شد.
او تصور کرد همسایهاش از بیماری او خوشحال است و حتی برای مرگش آرزوی خوبی میکند!
مرد ناشنوا که خیال میکرد عیادت خوبی انجام داده است، از جا برخاست، خداحافظی کرد و با رضایت از خانه بیرون رفت.
اما بیمار، در حالی که از درد و ناراحتی ناله میکرد، با خود گفت:
به این ترتیب، بهجای آنکه عیادت سبب مهربانی و نزدیکی دو همسایه شود، سوءتفاهمی بزرگ میان آنها پدید آمد و دوستیشان از بین رفت.
از قیاسی که بکرد آن کژگزین
صحبت دهساله باطل شد بدین
اول آنکس کاین قیاسکها نمود
پیش انوار خدا، ابلیس بود
گفت نار از خاک بیشک بهتر است
من ز نار و او ز خاک اکدر است
🌱 پیام داستان چیست؟
گاهی ما هم مانند مرد ناشنوا، بدون آنکه حقیقت را بدانیم، بر اساس حدس و گمان خود قضاوت میکنیم. ممکن است تصور کنیم کار درستی انجام میدهیم، اما چون از واقعیت بیخبریم، نتیجهای کاملاً برعکس به دست آوریم.
مولانا با این حکایت به ما یادآوری میکند که ظاهر امور همیشه نشاندهنده حقیقت نیست. پیش از قضاوت درباره دیگران، باید بیشتر بدانیم، درست بشنویم، با دقت فکر کنیم و از نتیجهگیری عجولانه بپرهیزیم.

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.