کر و عیادت مریض

روایتی آموزنده از مثنوی معنوی

کر و عیادت مریض

وقتی گمان می‌کنیم می‌دانیم، اما حقیقت چیز دیگری است!

روزی مردی که ناشنوا بود، تصمیم گرفت به عیادت همسایه بیمار خود برود. او می‌خواست با این کار، هم احوال همسایه‌اش را بپرسد و هم دوستی و مهربانی خود را نشان دهد؛ اما پیش از رفتن، فکری به ذهنش رسید که ماجرایی عجیب به دنبال داشت.
💭 گفت‌وگویی در خیال

مرد ناشنوا با خودش گفت:

«من که نمی‌توانم صدای همسایه‌ام را بشنوم! او هم بیمار است و شاید صدایش ضعیف باشد. اما اگر لب‌هایش را ببینم که حرکت می‌کنند، می‌فهمم دارد جوابم را می‌دهد.»

بعد، تصمیم گرفت از پیش برای گفت‌وگویشان پاسخ‌هایی آماده کند. با خودش گفت:

مرد ناشنوا: حالت چطور است؟
پاسخ خیالی بیمار: خوبم، خدا را شکر، بهتر شده‌ام.
مرد ناشنوا: خدا را شکر!
مرد ناشنوا: امروز چه خورده‌ای؟
پاسخ خیالی بیمار: شوربا، سوپ یا دارو.
مرد ناشنوا: نوش جان!
مرد ناشنوا: طبیبت کیست؟
پاسخ خیالی بیمار: فلان حکیم.
مرد ناشنوا: قدمش مبارک است! ما او را می‌شناسیم؛ طبیب توانایی است.

مرد از پاسخ‌هایی که در ذهنش ساخته بود، راضی شد. گمان می‌کرد با همین روش می‌تواند گفت‌وگویی دوستانه و دل‌نشین داشته باشد.

🏠 عیادتی با پاسخ‌های اشتباه

سرانجام به خانه همسایه رفت و کنار بستر او نشست. با مهربانی پرسید:

مرد ناشنوا: حالت چطور است؟
بیمار: حالم بسیار بد است؛ انگار در حال مرگم!
مرد ناشنوا: خدا را شکر!
مرد ناشنوا: امروز چه خورده‌ای؟
بیمار: زهری کشنده!
مرد ناشنوا: نوش جان!
مرد ناشنوا: طبیبت کیست؟
بیمار: عزرائیل!
مرد ناشنوا: قدمش مبارک است! ما او را می‌شناسیم؛ طبیب توانایی است!
😟💔

بیمار از شنیدن این حرف‌ها به‌شدت ناراحت شد.

او تصور کرد همسایه‌اش از بیماری او خوشحال است و حتی برای مرگش آرزوی خوبی می‌کند!

🚪 پایان یک دوستی

مرد ناشنوا که خیال می‌کرد عیادت خوبی انجام داده است، از جا برخاست، خداحافظی کرد و با رضایت از خانه بیرون رفت.

اما بیمار، در حالی که از درد و ناراحتی ناله می‌کرد، با خود گفت:

«این همسایه دشمن جان من است! چگونه ممکن است کسی که به عیادت بیمار آمده، چنین حرف‌هایی بزند؟»

به این ترتیب، به‌جای آنکه عیادت سبب مهربانی و نزدیکی دو همسایه شود، سوءتفاهمی بزرگ میان آن‌ها پدید آمد و دوستی‌شان از بین رفت.

از مولانا، در مثنوی معنوی

از قیاسی که بکرد آن کژگزین
صحبت ده‌ساله باطل شد بدین

اول آن‌کس کاین قیاسک‌ها نمود
پیش انوار خدا، ابلیس بود

گفت نار از خاک بی‌شک بهتر است
من ز نار و او ز خاک اکدر است

🌱 پیام داستان چیست؟

گاهی ما هم مانند مرد ناشنوا، بدون آنکه حقیقت را بدانیم، بر اساس حدس و گمان خود قضاوت می‌کنیم. ممکن است تصور کنیم کار درستی انجام می‌دهیم، اما چون از واقعیت بی‌خبریم، نتیجه‌ای کاملاً برعکس به دست آوریم.

مولانا با این حکایت به ما یادآوری می‌کند که ظاهر امور همیشه نشان‌دهنده حقیقت نیست. پیش از قضاوت درباره دیگران، باید بیشتر بدانیم، درست بشنویم، با دقت فکر کنیم و از نتیجه‌گیری عجولانه بپرهیزیم.

💚 پیش از قضاوت، حقیقت را بشناس؛ زیرا نیت خوب، بدون آگاهی و خرد، همیشه به نتیجه خوب نمی‌رسد.
آموزش ۲۴ | قصه‌ای برای اندیشیدن، آموختن و بهتر زندگی کردن
💬

دیدگاه کاربران

نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.

💭 هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خود را می‌نویسد.
✍️ ارسال دیدگاه

🔒 دیدگاه شما پس از بررسی و تأیید مدیر سایت نمایش داده خواهد شد.

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *