خر برفت و خر برفت

حکایتی از مثنوی معنوی مولانا

خر برفت و خر برفت

حکایت تقلید کورکورانه و غفلت از حقیقت

روزی صوفی‌ای مسافر به خانقاهی رسید تا شب را در آنجا بگذراند. او خرش را به طویله برد، آب و علفش داد و آن را بست. سپس به جمع صوفیان پیوست؛ بی‌خبر از آنکه همین شب، ماجرایی عجیب در انتظار اوست.
🏡 مهمان‌نوازی با مال دیگران!

صوفیان آن خانقاه، روزگار سختی می‌گذراندند و گرسنه بودند. گروهی از آنان پنهانی خر مسافر را فروختند و با پولش غذا و خوراکی‌های گوناگون خریدند.

سپس بساط مهمانی و شادی برپا کردند. از مسافر خسته به گرمی پذیرایی کردند، او را در صدر مجلس نشاندند و خوراکی‌های لذیذ پیش رویش گذاشتند.

مسافر نیز که از این همه احترام و پذیرایی خوشحال شده بود، با آنان همراه شد و از غذاها خورد. پس از شام، مجلس به رقص و سماع کشید و شور و هیجان همه‌جا را فرا گرفت.

اما یک نکته مهم وجود داشت: آنچه مایه شادی جمع شده بود، از مال خودشان نبود؛ خر مسافری را فروخته بودند که به آنان اعتماد کرده بود!
🎶 ترانه‌ای که همه را با خود برد

در میان شور و شادی مجلس، آهنگ‌زن ترانه‌ای را آغاز کرد. کلمات ترانه ساده و آهنگین بود و صوفیان با شنیدن آن، یک‌صدا شروع به خواندن کردند:

🎵 🥁 🎵
خر برفت و خر برفت
خر برفت و خر برفت!
ترانه‌ای که مسافر هم بی‌خبر از معنای واقعی آن، با دیگران تکرار می‌کرد.

شادی و پایکوبی تا سپیده‌دم ادامه یافت. صوفیان یکی پس از دیگری مجلس را ترک کردند و به راه خود رفتند. مسافر هم که از مهمانی شب گذشته راضی بود، بار سفر بست تا راهش را ادامه دهد.

🔍 خر کجاست؟

صوفی به طویله رفت تا بارش را بر پشت خر بگذارد؛ اما با شگفتی دید که خرش آنجا نیست!

با خودش گفت: «شاید خادم خانقاه خر را برای آب دادن بیرون برده باشد.» کمی منتظر ماند تا خادم از راه رسید.

مسافر با نگرانی پرسید:

«خر من کجاست؟ من آن را به تو سپرده بودم. حالا باید آن را به من برگردانی!»

خادم با ناراحتی پاسخ داد:

«صوفیان گرسنه به طویله هجوم آوردند. من هم از ترس نتوانستم جلویشان را بگیرم. خر را بردند و فروختند تا با پولش غذا بخرند.»
😮 حقیقت تلخ ماجرا

مسافر با ناراحتی گفت:

«چرا زودتر به من خبر ندادی؟ حالا که همه رفته‌اند، از چه کسی شکایت کنم؟ خر مرا فروختند، غذایش را خوردند و رفتند!»

خادم پاسخ داد:

«به خدا چند بار آمدم تا تو را باخبر کنم؛ اما هر بار دیدم از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می‌خوانی: خر برفت و خر برفت! با خودم گفتم حتماً خبر داری و خودت هم راضی هستی. وقتی خودت چنین شادمانی می‌کنی، من دیگر چه بگویم؟»

صوفی تازه فهمید که چگونه بی‌آنکه بداند چه اتفاقی افتاده، همراه جمعیتی شده بود که مال او را از بین برده بودند.

💔 اعتراف مسافر

صوفی با حسرت گفت:

«آن غذا خوشمزه بود و آن ترانه هم به دلم نشست. از شادی و شور مجلس لذت بردم و بی‌آنکه فکر کنم چرا چنین ترانه‌ای می‌خوانند، از دیگران تقلید کردم. همین تقلید ناآگاهانه، خر مرا از دستم گرفت!»

از حکایت مولانا

مر مرا تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

🌱 پیام داستان چیست؟

این حکایت به ما یادآوری می‌کند که همراهی با جمع، همیشه به معنای درست بودن کار نیست. گاهی آن‌قدر در شادی، هیجان یا رفتار دیگران غرق می‌شویم که فراموش می‌کنیم خودمان فکر کنیم و از حقیقت ماجرا باخبر شویم.

صوفی از روی ناآگاهی و تقلید، ترانه‌ای را تکرار کرد که معنای واقعی آن را نمی‌دانست. او به‌جای پرسیدن و اندیشیدن، تنها از دیگران پیروی کرد و در پایان چیزی را از دست داد که برایش ارزشمند بود.

💚 پیش از پیروی از دیگران، فکر کن، حقیقت را بشناس و مسئولانه تصمیم بگیر.
آموزش ۲۴ | حکایت‌های آموزنده ادبیات فارسی
💬

دیدگاه کاربران

نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.

💭 هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خود را می‌نویسد.
✍️ ارسال دیدگاه

🔒 دیدگاه شما پس از بررسی و تأیید مدیر سایت نمایش داده خواهد شد.

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *