خر برفت و خر برفت
خر برفت و خر برفت
حکایت تقلید کورکورانه و غفلت از حقیقت
صوفیان آن خانقاه، روزگار سختی میگذراندند و گرسنه بودند. گروهی از آنان پنهانی خر مسافر را فروختند و با پولش غذا و خوراکیهای گوناگون خریدند.
سپس بساط مهمانی و شادی برپا کردند. از مسافر خسته به گرمی پذیرایی کردند، او را در صدر مجلس نشاندند و خوراکیهای لذیذ پیش رویش گذاشتند.
مسافر نیز که از این همه احترام و پذیرایی خوشحال شده بود، با آنان همراه شد و از غذاها خورد. پس از شام، مجلس به رقص و سماع کشید و شور و هیجان همهجا را فرا گرفت.
در میان شور و شادی مجلس، آهنگزن ترانهای را آغاز کرد. کلمات ترانه ساده و آهنگین بود و صوفیان با شنیدن آن، یکصدا شروع به خواندن کردند:
خر برفت و خر برفت!
شادی و پایکوبی تا سپیدهدم ادامه یافت. صوفیان یکی پس از دیگری مجلس را ترک کردند و به راه خود رفتند. مسافر هم که از مهمانی شب گذشته راضی بود، بار سفر بست تا راهش را ادامه دهد.
صوفی به طویله رفت تا بارش را بر پشت خر بگذارد؛ اما با شگفتی دید که خرش آنجا نیست!
با خودش گفت: «شاید خادم خانقاه خر را برای آب دادن بیرون برده باشد.» کمی منتظر ماند تا خادم از راه رسید.
مسافر با نگرانی پرسید:
خادم با ناراحتی پاسخ داد:
مسافر با ناراحتی گفت:
خادم پاسخ داد:
صوفی تازه فهمید که چگونه بیآنکه بداند چه اتفاقی افتاده، همراه جمعیتی شده بود که مال او را از بین برده بودند.
صوفی با حسرت گفت:
«آن غذا خوشمزه بود و آن ترانه هم به دلم نشست. از شادی و شور مجلس لذت بردم و بیآنکه فکر کنم چرا چنین ترانهای میخوانند، از دیگران تقلید کردم. همین تقلید ناآگاهانه، خر مرا از دستم گرفت!»
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد
🌱 پیام داستان چیست؟
این حکایت به ما یادآوری میکند که همراهی با جمع، همیشه به معنای درست بودن کار نیست. گاهی آنقدر در شادی، هیجان یا رفتار دیگران غرق میشویم که فراموش میکنیم خودمان فکر کنیم و از حقیقت ماجرا باخبر شویم.
صوفی از روی ناآگاهی و تقلید، ترانهای را تکرار کرد که معنای واقعی آن را نمیدانست. او بهجای پرسیدن و اندیشیدن، تنها از دیگران پیروی کرد و در پایان چیزی را از دست داد که برایش ارزشمند بود.

دیدگاه کاربران
نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.