تو را عشق همچون خودی ز آب و گل

♪
پخش فایل صوتی
برای پخش روی دکمه کلیک کنید
00:00 00:00
تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه بر خد و خال به خواب اندرش پای‌بند خیال
به صدقش چنان سر نهی در قدم که بینی جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت
دگر با کست برنیاید نفس که با او نماند دگر جای کس
تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده بر هم نهی در دل است
نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی
گرت جان بخواهد به لب برنهی ورت تیغ بر سر نهد سر نهی
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست
عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق؟
به سودای جانان به جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل
به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش
گروهی عمل‌دار عزلت‌نشین قدم‌های خاکی، دم آتشین
به یک نعره کوهی ز جا برکنند به یک ناله شهری به هم برزنند
چو بادند پنهان و چالاک‌پوی چو سنگند خاموش و تسبیح‌گوی
سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیده‌شان کحل خواب
فرس‌کشته از بس که شب رانده‌اند سحرگه خروشان که وامانده‌اند
شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر حسن صورت‌نگار که با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد، بی‌مغز اوست
می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد
💬

دیدگاه کاربران

نظر یا تجربه خود را درباره این مطلب با دیگران به اشتراک بگذارید.

💭 هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خود را می‌نویسد.
✍️ ارسال دیدگاه

🔒 دیدگاه شما پس از بررسی و تأیید مدیر سایت نمایش داده خواهد شد.

ارسال نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *